محمدصادق دهلوي

مقدمه 86

كلمات الصادقين ( فارسي )

خيالش در دلم مىگشت پرسيدم چه مىجوئى * گياه دوستى گفتا ازين ويرانه مىخيزد من از خود سوختم نى از تو اى شمع پرىرويان * هلاك جان پروانه هم از پروانه مىخيزد بپوش آن خال را بهر خدا از ديدهء مردم * كه مسكين مرغ غافل را بلا از دانه مىخيزد چه يارى باشد اين آخر كه نارى رحم بر خسرو [ 137 ] * چنين كز درد وى افغان 1 ز صد بيگانه مىخيزد * خواجه شمس الدّين قدس سره از افاضل وقت بود و نسبت خواهرزادگى بمير * داشت و بمقتضاى الولد الحلال يشبه بالخال مانند مير خسرو مغلوب محبت و اعتقاد و اخلاص شيخ نظام الدّين اوليا به حدى بوده 2 كه در وقت نماز تا سر از جماعت 3 بيرون آورده نظر بر جمال مبارك سلطان نينداختى تحريمه نه بستى . گوئى بمقتضاى 4 اين بيت خواجه خسرو عمل مىنموده 5 : در اثناى 6 نماز اى جان ! نظر بر قامتت دارم * مگر از قامت خوبت قبول افتد نماز من صاحب سير الاولياء * گفته كه چون بيمارى عشق بر وى غلبه كرد خواست كه جان را فداى جانان كند خبر به حضرت سلطان المشايخ بردند كه خواجه شمس الدّين در راه محبت در پى جان باختن است . سلطان المشايخ بعيادت وى روان شد . در اثناى 7 راه خبر آوردند كه وفات يافت . گفت : الحمد للّه 8 كه دوست بدوست رسيد و اين قطعهء شيخ سعدى برخواند 9 : جان در قدم تو ريخت سعدى * اين منزلت از خداى مىخواست خواهى كه دگر حيات يابد * يك‌بار بگو كه كشتهء ماست